|
|
|
|
|
بسم الله الرحمن الرحیم مـــــــرد نامتناهی - علی بن ابی طالب علیه السلام ( چاپ نهم) تالیف : حسن صدر رجب المرجب 1396 ه.ق – تیرماه 2535 شاهنشاهی برنده جایزه بهترین کتاب از دانشگاه تهران " مطالب زیر از کتاب گرانقدر مـــــــرد نامتناهی - علی بن ابی طالب علیه السلام, خلاصه وار بیان می گردد. کتابی که بعد از انقلاب چاپ نشد. وقتی نسخه قدیمی این کتاب به دستم رسید هرگز قصد تایپ خلاصه آن و قرار دادن در وبلاگ را نداشتم ,اما با مطاله آن حیف دیدیم تا تو دوست نادیده ام را در لذت بالیدن به چنین امامی بزرگوار شریک نکنم." 1. چوب درختان بیابانی که در ریگزارهای خشک و بی آب میروید,بارها از چوب درختی که در باغ و بستان پرورش می دهند,نیرومندتر و اصیل تر است. – امیر المومنین علی (ع) 2. فردای معرکه جمل همانگونه که بر کشتگان اردوی خود نمازگزارد, بر اجساد دشمنان هم نماز خواند و فرمود: « اگر نادانسته به نیت یاری حق به جنگ من آمده باشند ,گنهکار نیستند» 3. بوعلی سینا میگوید:" النفس بوحدتها کل القوی – نفس خلاقه آدمی زاینده همه نیروهاست" 4. قرآن کریم - " ومن یوت الحکمه فقد اوتی خیرا کثیرا – به کسی که حکمت داده شد , خیر کثیر داده شده است ". مراد از حکمت و مقصود از پل صراط , حد عذل و میانه روی است, پلی که اینهمه باریک و سوزان و بران است همان مرزی است که حد وسط و میان دو طرف افراط و تفریط صفات و خلقیات آدمی قرار دارد. 5. شجاعت مایه اعتماد به نفس است. اعتماد به نفس, مروت و فتوت می آورد. مروت سبب می شود که دل مرد از کینه ورزی و کین کشی پاک باشد. شجاعت و وثوق بنفس مرد را بی پروا و صریح و بی تکلف می کند.مرد شجاع صدیق نمیتواند جوانمرد نباشد. جوانمردی و پاکدلی آدمی را به رعایت ضعفا و ناتوانان بر می انگیزد. 6. در ایام جنگ صفین فرمود: "خوش ندارم دوستان من فحش بدهند, بهتر است که بجای ناسزا حقیقت حال و اعمال آنها را آنچه هست نقل کنید, بلکه درستر اینست که از خداوند بخواهید خون ما و خون ایشان ریخته نشود و میان ما آشتی برقرار گردد و از گمراهی باز گرداند." 7. در نظر علی (ع), حق متعلق به کسی بود که حق داشت , چه آنکس دوشت باشد و چه دشمن و منکر. 8. از کتاب " علی (ع) و دو فرزندش" – تالیف : دکتر حسین طه ,مصری - ترجمه: احمد آرام , بخشی از کتاب که به شرح ماجرای جنگ صفین پرداخته و در این میان دو جمله از امیر المومنین نقل گردیده که آدمی را به حیرت و اعجاب وا می دارد. حیرت از اینهمه مروت و بزرگواری و اعجاب از این همه حقگزاری و حق پرستی کهه گفته هیچ پیشوا و روحانی و بزرگی در جهان در برابر آنچه امام موقف فرموده قابل ذکر نیست.
مردی از آنان روزی از وی پرسید که: " آیا ممکن است طلحه و عایشه و زبیر بر باطل یک سخن شوند؟" و علی (ع) فرمود: « چندان می نماید که امر بر تو مشتبه شده؟! این را بدان که حق و باطل را ترازو خرد آدمی است. حق را بشناس تا اهل حق را بازشناسی و باطل را بشناس تا اهل باطل را بازشناسی.» طه حسین می گوید:" وو من پاسخی نیکوتر از این نمی یابم که هرکس راهر اندازه پایگاه بلند داشته باشد از خطا معصوم نمی شناسد و حق را ویژه کسی بهر جایگاهی که باشد نمی داند و پس از آنکه وحی خاموش و خبر آسمانی بریده شد,بهتر از این پاسخ به آن پرسش نمی شود داد."
چنان کار هر یک جدا ساخته که گویی بغیری نپرداخته
کو دیده که در غم تو نمناک نشد یا جیب که در ماتم تو چاک نشد سوگند بروی تو که از پشت زمین یهتر ز تویی در شکم خاک نشد
این تبلیغ گاه گاه تکرار می شد تا روزی که خبر توفیق مامورین خود را در قتل مالک دریافت کرد,بمردم مژده داد که خداوند دعای شما را مستجاب کرد و مالک را کشت, پس از رفتن جمعیت رو به عمر وعاص گفت : "خدا را لشکریانی است از زنبور عسل"
تا چند چو یخ فسرده بودن در آب چو موش مرده بودن کردی خرکب به کعبه گم کرد در کعبه دوید و اشتلم کرد کین بادیه را رهی دراز است گم گشتن خر ز من چه راز است؟ این گفت و چه گفت باز پس دید خر دید و چه دید خر بخندید گفتا خرم از میانه گم بود وایافتنش به اشتلم بود گر اشتلمی نمیزد آن کرد خر میشد و بار نیز می برد این ده که حصار بیهشان است اقطاع ده زبون کشان است
عمر از کلمه آزادی ,معنای مقابل بردگی را می خواهد ولی مقصود علی (ع) آزادگی و شخصیت در برابر ضعف و زبونی است.
هرچه مرد دهاتی فقیرتر و ستم کش تر باشد , با زیر دستان خود شقی تر و آن که از ارباب و ژاندارم بیشتر ستم دیده و زور شنیده , با حیوان بارکش خود خشن تر و زننده تر رفتار میکند.
«حذر کنید از اینکه بخاطر دریافت خراج دهات و ده نشینان را خراب کنید ,زیرا صلاح حکومت و صلاح ملک و صلاح مردم آن است , آبادی و قوام ملک به رفاه زارع و رضای او است , بیش از آنچه در فکر جمع کردن خراج باشید در آبادی و عمران بکوشید و این امر را بر وصول زکوه و صدقات مقدم بدارید.»
**« بیایید بخاطر اخلاق فاضله , ملکات حمیده , بخاطر بزرگیها و جوانمردی ها که شایسته مردان بزرگ و سزاوار شجاعان وابدال است ,تعصب داشته باشید, بخاطر مردمی , گذشت و جوانمردی تبعیت از خیر و نافرمانی از کبر, وفای بعهد و کف نفس از تجاوز و ستم , بخاطر تواضع و شکسته نفسی , حفظ حرمت خون و انصاف در حق مردم و کظم غیظ و اجتناب از فساد و امثال این خلق و خوهای آدمی متعصب باشید و مفاخرت کنید.»**
« آیا تو قاتل حجر و یاران او که مردمانی زاهد و پرهیز کار و دشمن منکر و هواخواه معروف بودند نیستی؟ - آیا این جماعت را از روی ظلم و عدوان نکشتی ؟ - آیا قتل این بی گناهان پس از عهد و میثاقی که با آنها بستی ,جرئت بر خداوند و اهانت به احکام او نبود؟ آیا تو قاتل عمر بن حمق نیستی؟ - آیا کشتن این مرد عابد را که داغ عبادت خدای بر چهره او نقش بسته بود , پس از امان دادن , سهل میگیری؟ الله , این جنایت کوه را از هم پاشید. آیا تو زیاد را به پدرت نبستی؟! در صورتیکه رسول خدا (ص) فرمود:« فرزند متعلق به بستر زناشویی است و زانی را سنگ باران کنید.» تو زیاد را به زانی وابستی و سپس او را بر اهل اسلام مسلط کردی تا آنها را بکشد و دست و پا ببرد و بشاخ درخت بیاویزد! سبحان الله, ای معاویه مثل اینکه عرب و مسلمان نیستی , آیا تو حضرمی را به قتل نرساندی .آیا گناه او جز این بود که زیاد بتو نوشت " حضرمی بر دین فرزند ابیطالب است", مگر دین علی (ع) جز اسلام و دین پسر عم او محمد (ص) است, همان دینی که تو ببرکت طلوع و ظهورآن از قافله سالاری شتر داران و ییلاق و قشلاق (تحیشم رحلتین) ,که مرتبت بالای شرف و مقام تو و پدران تو بود, به حکومت و سلطنت رسیده ای. خداوند با دین خود و ببرکت جد من و خانواده او بتو منت گذاشت و تو را از رنج بیابان گردی خلاص کرد, ای معاویه به من مینویسی که امت اسلامی را مبتلای فتنه نمیکنی, سبحان الله, چه فتنه ای عظیم تر از فتنه امارت تو بر مسلمین ؟!» - الغدیر ,جلد دهم , صفحه 161
وصی نبی بایستی آنکس میبود که در مقام حکم و حکمرانی هرگز خدا و حق را فراموش نمیکرد, آنکس که بیش و کم و کوچک و بزرگ ,خویش و بیگانه ,رفاه و مشقت و غلبه و شکست هیچگاه قدمهای محکم و سنگین او را بطرف حق سست و متزلزل نمی کرد, آن کس که بر ستمگران جبار و با فروماندگان رحیم و رئوف بود , آنکس که تعلیم و تربیت در دامان معلم کل او را آن دانش آموخت که بتواند حوادث و قضایا را با مقیاس عقل و علم و میزان مصلحت عامه دور از هرگونه هوی و غرض و خالی از هرچه جز خدا و حق است بسنجد و فیصله دهد.» بخشی از نامه دکتر عبدالرحمن کیالی حلبی – از سوریه به آقای امینی – در مقدمه مجلد جهارم "الغدیر" |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 12:45 بعد از ظهر توسط آتش
|
|
||
|
|
|
|
|
دوست داشتن از عشق برتر است دوست داشتن از عشق برتر است . عشق يک جور جوشش کور است و پيوندي از سر نابينائي ، اما دوست داشتن پيوندي خود آگاه و از روي بصيرت روشن و زلال . عشق بيشتر از غريزه آب ميخورد و هرچه از غريزه سر زند بي ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع ميکند و تا هرجا که يک روح ارتفاع دارددوست داشتن نيز همگام با آن اوج ميابد. عشق در قالب دلها در شکل ها و رنگ هاي تقريبا مشابهي متجلي ميشود و داراي صفات و حالات و مظاهر مشترکي است ، اما دوست داشتن در هر روحي جلوه خاص خويش دارد و از روح رنگ ميگيرد و چون روح ها برخلاف غريزه ها هر کدام رنگي و ارتفاعي و بعدي و طعمي و عطري ويژه خويش دارد ، مي توان گفت که به شماره هر روحي ، دوست داشتني هست. عشق با شناسنامه بي ارتباط نيست و گذر فصل ها و عبور سالها بر آن اثر ميگذارد ، اما دوست داشتن در وراي سن و زمان و مزاج زندگي ميکند و بر آشيانه بلندش روز و روزگار را دستي نيست. عشق در هر رنگي و سطحي ، با زيبائي محسوس ، در نهان يا آشکار ، رابطه دارد . چنانکه " شوپنهاور" ميگويد : (( شما بيست سال بر سن معشوقتان بيفزائيد ، آنگاه تاثير مستقيم آنرا بر روي احساساتتان مطالعه کنید )),اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گيج و جذب زيبائي هاي روح که زيبائي هاي محسوس را به گونه اي ديگر ميبيند . عشق طوفاني و متلاطم و بوقلمون صفت است ، اما دوست داشتن آرام و استوار و پروقاروسرشار از نجابت عشق با دوري و نزديکي در نوسان است ، اگر دوري به طول بينجامد ضعيف ميشود ، اگر تماس دوام يابد به ابتذال ميکشد .و تنها با بيم و اميد و تزلزل و اضطراب و (( ديدار و پرهيز )) ، زنده و نيرومند ميماند . اما دوست داشتن با اين حالت نا آشناست . دنيايش دنياي ديگريست. عشق جوششي يکجانبه است ، به معشوق نمي انديشد که کيست ، يک خود جوشي ذاتي است ، و از اين رو هميشه اشتباه ميکند . در انتخاب به سختي ميلغزد و يا همواره يکجانبه ميماند و گاه ميان دو بيگانه ناهماهنگ ، عشقي جرقه ميزند و چون در تاريکي است و يکديگر را نميبينند ، پس از انفجار اين صاعقه است که در پرتو روشنائي آن چهره يکديگر را ميتوانند ديد و در اينجاست که گاه پس از جرقه زدن عشق عاشق و معشوق که در چهره هم مينگرند ، احساس ميکنند هم را نميشناسند و بيگانگي و نا آشنائي پس از عشق – که درد کوچکي نيست – فراوان است ,اما دوست داشتن در روشنائي ريشه ميبندد و در زير نور سبز ميشود و رشد ميکند و از اين روست که همواره پس از آشنائي پديد ميايد . و در حقيقت در آغاز دو روح خطوط آشنائي را در سيما و نگاه يکديگر ميخوانند ، و پس از ((آشنا شدن)) است که ((خودماني)) ميشوند - دو روح ، نه دو نفر ، که ممکن است دو نفر با هم در عين رو در بايستي ها احساس خودماني بودن کنند و اين حالت به قدري ظريف و فرار است که به سادگي از زير دست احساس و فهم ميگريزد - و سپس طعم خويشاوندي و بوي خويشاوندي و گرماي خويشاوندي از سخن و رفتار و کلام يکديگر احساس ميشود و از اين منزل است که ناگهان ، خود بخود ، دو همسفر به چشم ميبينند که به پهندشت بيکرانه مهرباني رسيده اند و آسمان صاف و بي لک دوست داشتن بر بالاي سرشان خيمه گسترده است و افقهاي روشن و پاک و صميمي (( ايمان)) در برابرشان باز ميشود و نسيمي نرم و لطيف - همچون روح يک معبد متروک که در محراب پنهاني آن ، خيال راهبي بزرگ نقش بر زمين شده و زمزمه درد آلود نيايش مناره تنها و غريب آنرا به لرزه در مياورد – هر لحظه پيام الهام هاي تازه آسمانهاي ديگر و سرزمين هاي ديگر و عطر گلهاي مرموز وجانبخش بوستانهاي ديگر را به همراه دارد و خود را ، به مهر و عشوه اي بازيگر و شيرين و شوخ ، هر لحظه ، بر سر و روي ايندو ميزند. عشق جنون است و جنون چيزي جز خرابي و پريشاني ((فهميدن)) و ((انديشيدن)) نيست, اما دوست داشتن در اوج معراجش از سرحد عقل فراتر ميرود و فهميدن و انديشيدن را نيز از زمين ميکند و با خود به قله بلند اشراق ميبرد. عشق زيبائي هاي دلخواه را در معشوق ميافريند و دوست داشتن زيبائي هاي دلخواه را در دوست ميبيند و ميابد. عشق يک فريب بزرگ و قوي است و دوست داشتن يک صداقت راستين و صميمي ، بي انتها و مطلق. عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا کردن. عشق بينائي را ميگيرد و دوست داشتن ميدهد. عشق خشن است و شديد و در عين حال ناپايدار و نامطمئن و دوست داشتن لطيف است و نرم و در عين حال پايدار و سرشار از اطمينان . عشق همواره با اشک آلوده است و دوست داشتن سراپا يقين است و شک ناپذير . از عشق هرچه بيشتر ميشنويم سيرابتر ميشويم و از دوست داشتن هر چه بيشتر ، تشنه تر. عشق هرچه ديرتر ميپايد کهنه تر ميشود و دوست داشتن نو تر. عشق نيروئيست در عاشق ، که او را به معشوق ميکشاند ؛ دوست داشتن جاذبه ايست در دوست ، که دوست را به دوست ميبرد . عشق تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگي محو شدن در دوست. عشق معشوق را مجهول و گمنام ميخواهد تا در انحصار او بماند ، زيرا عشق جلوه اي از خود خواهي يا روح تاجرانه يا جانورانه آدميست ، و چون خود به بدي خود آگاه است ، آنرا در ديگري که ميبيند ؛ از او بيزار ميشود و کينه برميگيرد , اما دوست داشتن ، دوست را محبوب و عزيز ميخواهد و ميخواهد که همه دلها آنچه را او از دوست در خود دارد ، داشته باشند که دوست داشتن جلوه اي از روح خدائي و فطرت اهورائي آدميست و چون خود به قداست ماورائي خود بيناست ، آنرا در ديگري که ميبيند ، ديگري را نيز دوست ميدارد و با خود آشنا و خويشاوند ميابد. در عشق رقيب منفور است و در دوست داشتن است که (( هواداران کويش را چو جان خويشتن دارند )) که حصد شاخصه عشق است چه ، عشق معشوق را طعمه خويش ميبيند و همواره در اضطراب است که ديگري از چنگش بربايد و اگر ربود ، با هردو دشمني ميورزد و معشوق نيز منفور ميگردد و دوست داشتن ايمان است و ايمان يک روح مطلق است ، يک ابديت بي مرز است ، از جنس اين عالم نيست. عشق ريسمان طبيعي است و سرکشان را به بند خويش در مياورد تا آنچه آنان ، بخود از طبيعت گرفته اند بدو باز پس دهند و آنچه را مرگ ميستاند ، به حيله عشق ، بر جاي نهند ، که عشق تاوان ده مرگ است و دوست داشتن عشقي است که انسان ، دور از چشم طبيعت ، خود ميافريند ، خود بدان ميرسد ، خود آنرا ((انتخاب)) ميکند . عشق اسارت در دام غريزه است و دوست داشتن آزادي از جبر مزاج . عشق مامور تن است و دوست داشتن پيغمبر روح . عشق يک (( اغفال )) بزرگ و نيرومند است تا انسان به زندگي مشغول گردد و به روزمرگي – که طبيعت سخت آنرا دوست ميدارد – سر گرم شود و دوست داشتن زاده وحشت از غربت است و خود آگاهي ترس آور آدمي در اين بيگانه بازار زشت و بيهوده . عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن . عشق غذاخوردن يک حريص گرسنه است و دوست داشتن (( همزباني در سرزمين بيگانه يافتن )) است. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 12:43 بعد از ظهر توسط آتش
|
|
||
|
|
|
|
|
واتسون آي کي شرلوك هولمز كارآگاه معروف و معاونش واتسون رفته بودند صحرا نوردي و شب هم چادري .زدند و زير آن خوابيدند نيمه هاي شب هلمز بيدار شد و آسمان را نگريست. بعد واتسون را بيدار كرد و گفت: نگاهي به آن بالا بينداز و به من بگو چه ميبيني؟ واتسون گفت: ميليونها ستاره ميبينم . هلمز گفت: چه نتيجه ميگيري؟ واتسون گفت: از لحاظ روحاني نتيجه ميگيرم كه خداوند بزرگ است و ما چقدر در اين دنيا حقيريم. از لحاظ ستاره شناسي نتيجه ميگيريم كه زهره در برج مشتري است، پس بايد اوايل تابستان باشد. از لحاظ فيزيكي، نتيجه ميگيريم كه مريخ در محاذات قطب است، پس ساعت بايد حدود سه نيمه شب باشد شرلوك هولمز قدري فكر كرد و گفت: واتسون تو احمقي بيش نيستي. نتيجه اول و مهمي كه بايد بگيري اينست كه : چادر ما را دزديده و برده اند ... ! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 3:41 بعد از ظهر توسط آتش
|
|
||
|
|
|
|
|
(آنچه در رتبه، امتياز يا حالت برترين است)
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 3:39 بعد از ظهر توسط آتش
|
|
||
|
|
|
|
|
بسم الله الرحمن الرحیم
........ ....... بسیار اندیشیدم تا جمله ای بگویم که معنی و اصالتی داشته باشد و بیانی ناب از شادی ام در ولادت رسول الله(ص) اما دل و اندیشه را هیچ یک مجال نبود جز یک کلام « اللّهم صلی علی محمد وال محمد و عجل فرجهم» |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 11:56 قبل از ظهر توسط آتش
|
|
||
|
|
|
|
|
روزنامه آیندگان شنبه 13 خرداد 1358 آیت الله طالقانی :" نامزدی ریاست جمهوری را نپذیرفت " روحانیت اصیل , قصد احراز مقام را ندارد – طالقانی آیت الله طالقانی دیشب در یک گفتگوی تلیوزیونی و در پاسخ به این سوال که آیا آماده پذیرفتن ریاست جمهوری است ؟ اظهارداشت که :" نه خود را نامزد این مقام کرده است و نه چنین کاری را صلاح می داند." آیت الله طالقانی که پیرامون اهمیت چند گانه قرآن و منزلت انبیاء سخن میگفت درباره رابطه روحانیت با حکومت خاطرنشان ساخت که روحانیت اصیل قصد احراز مقام ندارد. آیت ااه طالقانی تاکید کرد که صلاح نمی داند روحانیت مقام و مسئولیت های دولتی را دست بگیرد . حضرت آیت الله مسجد را بهترین سنگر روحانیت دانست و وظیفه روحانیون را ارشاد و هدایت مردم و دادن بینش به آنها دانست. حضرت آیت الله اظهار امیدواری کرد که با نظام یافتن هرچه زودتر ارتش و شهربانی و پاسدارها ,روحانیون از کمیته ها کنار گیری کنند و به ارشاد هرچه بیشتر مردم بپردازند. ایشان با تقدیر از زحمات آنها اظهار امیدواری کرد که روحانیون در سنگر مسجد به وظیفه اصلی و موثر خود ادامه دهند و صدای قرآن را به گوش مردم برسانند. حضرت آیت الله گفت:" اشغال پستهای مهم بوسیله روحانیت به اعتقاد وی مشکلاتی به همراه می آورد." آیت الله طالقانی در مورد اقدام کسانی که از روی علاقه, ایشان را نامزد ریاست جمهوری کرده اند ,گفت:" نه خود را نامزد این مقام کرده است و نه چنین کاری را صلاح میداند." حضرت آیت الله تاکید کرد که "مسئله ما مهم تر از اینهاست" . آیت الله طالقانی همچنین به تلاش های کمیته ها و پاسدارها برای حفظ توجه به نقش سودمند انها اشتباه های جزئیشان را بزرگ می کنند و یک جنگ روانی علیه کمیته ها و پاسدارها راه انداخته اند . روزنامه آیندگان 13 خرداد 1358 آیت الله خلخالی:" برای سبک کردن کار دادگاهها به خوزستان آمده ام" برای شغل ریاست جمهوری , در خود هیچ مانعی نمی بینم - خلخالی
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 9:29 بعد از ظهر توسط آتش
|
|
||
|
|
|
|
|
بسم الله الرحمن الرحیم «عشق یک سینه و هفتاد و دو سر می خواهد بچه بازی است مگر عشق, جگر می خواهد» چند توصیه از « زیک زیگلار» به ترجمه هادی ابراهیمی 1- مادامی که به فردا امیدواری , اقتدار از آن توست. 2- آینده ; لوحی است که هنوز کسی آن را ننوشته. 3- شاید از بین تمامی چیزهایی که داری , لبخند تو و نگاهی که بر چهره داری ,مهمترین ها باشند. 4- از مخالفت مهراس, چرا که بالها در خلاف باد, و نه موافق آن , به پرواز در می آیند. 5- همواره و در همه حال از دو چیز دست مشوی: امید و ایمان 6- بردن همه چیز نیست , اما تلاش برای بردن, چرا. 7- دیگران شاید بتوانند, موقتا راه تو را سد کنند اما نهایتا تنها این توی که می توانی خود را برای همیشه متوقف نگه داری. 8- انسان بدون هدف, کشتی است که سکان نداشته باشد. 9- خصوصیات و ویژگی لازم جهت موفقیت را از درون خو بجوی. 10- اهمیتی ندارد که از کدامین نقطه آغاز می کنی , مهم آن است که آن را کجا به پایان می بری 11- قابلیت ها و توانایی های ما, ممکن است ما را به تله برساند, اما این منش است که می تواند ما را آنجا نگه دارد. 12- هرگز از تلاش باز نایستید تنها از قعر دره است که قله بلند به نظر می رسد. 13- ممکن است موقتا کوتاه بیائید, اما هرگز تسلیم نشوید. 14- کالا و تلاش , بنیان هر تجارت , اساس هر خوبی و منشاء هر نبوغ است. 15- موفقیت چیزی نیست که بهایی برایش بپردازد, این شکست است که بهایش را خواهید پرداخت. 16- زندگی به مانند پژواک است, هرچه از خود صادر میکنی به تو باز گردانده خواهد شد و هر آنچه که می دهی پس خواهی گرفت. 17- ازدواجها چقدر بهتر می بودند , تنها اگر زن و شوهرها درک می کردند که هر دو در یک صف, برای هم , و نه در مقابل هم , ایستاده اند. 18- شاید بهترین بخش از زندگانی , آن لحظه بی زمان , بی نام و نشان و فراموش شده ای باشد که در آن عمل تو برخاسته از محبت و عشق باشد. 19- همواره بدان که شکست , یک واقعه و رویداد است , نه هویت تو . 20- به یاد داشته باش که ؛ خوشبختی این نیست " که " هستی یا " چه " داری, خوشبختی صرفا آن چیزی است که در فکر تو می گذرد. 21- مهیای بدترین باش و امیدوار به بهترین, سپس از هر آنچه که پیش آمد, به بهترین نحو بهر برداری کن. 22- بهای موفقیت, در مقایسه با بهایی که برای شکیت می پردازید, بسیار ناچیز است. 23- موفقیت آن است که پس از آنکه دیگران وا دادند, تو تسلیم نشوی. 24- در زندگی به هر آنچه که بخواهی , میرسی؛ به شرط آنکه دیگران را نیز در تحقق رویاهایتان یاری دهی. 25- اینکه روزت را چگونه آغاز می کنی , تعیین خواهد کرد زندگی را چگونه و کجا به پایان خواهی برد. 26- می خواهی کدورتی را از دل کسی بزدایی ؟ لبخندی بر لبان او بنشان. 27- بهترین و مطمئن ترین ابزار ممکن جهت نیل به موفقیت در زندگی , تصویر ذهنی مثبت از خویش است. 28- آنگاه که خود را پذیرفته باشی , دیگران و نقطه نظراتشان را نیز , به مراتب ساده تر خواهی پذیرفت. 29- می بایست رفته رفته خود را با تصویر ذهنی ایده آلی که از خود ترسیم کرده ای منطبق کنی. 30- موفقیت مجموعه ای است از تلاش های کوچک روزانه. 31- انسانهای شاخص و نامدار همگی در یک چیز مشترکند: " حس مسئولیت پذیری" 32- خوبی یا بدی تنها زائیده تفکر ماست . 33- بازنده ترین افراد آن کسی است که هرگز دست به هیچ کاری نمی زند. 34- هرگز آرزو مکن تا جز خویشتن خویش کسی باشی ,اما بکوش تا بهترین خویشتن خویش باشی. 35- هدفی که بدرستی تعیین شده باشد, نیمی از آن تحقق یافته است. 36- آنچه که به چنگ می آوری , هرگز به اندازه آنچه که از خود می سازی اهمیت ندارد. 37- یک چیز میتواند همه چیز را دگرگون کند , انتخاب درست هدف و چسبیدن به آن . 38- اساس و زیر بنای موفقیت شش چیز است:" درستی , صداقت, منش, ایمان , عسق و وفاداری," 39- هرگز از نیروی کلمات غافل مشو , آنچه میگویی همان است که خواهی گرفت . تقدیر انتخابهای ما را رقم می زند. 40- هرگز نا امید مشو , اغلب از میان یک دسته کلید , این آخرین کلید است که قفل را می گشاید. 41- بدون کار و تلاش , زیباترین فلسفه های جهان نیز کمکی به شما نخواهند کرد. 42- وقتی که با خود سختگیر تر هستید, زندگی به شما ساده تر خواهد گرفت. 43- تا دست به عمل نزنی , چیزی عایدت نمی شود. 44- کلید موفقیت, تلاش است, اما هدف و صداقت در درجه اول اهمیت قرار دارند. 45- مهمترین قدم در جهت تحقق خواسته هایتان در زندگی ان است که بدانید " چه" می خواهید. 46- می توانی از شکست خوردگان , موفقیت بیاموزی . 47- هنگامی که ورودی به ذهنمان را تغییر می دهیم, می توانیم خروجی متفاوت و در نتیجه زندگی متفاوتی داشته باشیم. 48- اگر در کاری هستید, به آن بچسبید و اگر در آن نیستید پس بهتر است خارج شوید. 49- موفقیت آن است که از آنچه که سهم توست نهایت استفاده را بکنی. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 9:28 بعد از ظهر توسط آتش
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوم فروردین 1384ساعت 2:16 قبل از ظهر توسط آتش
|
|
||
|
|
|
|
|
جمعیت...تکاپوی سال نو ... همه دنبال این هستند تا " سنت عید " به نحوی که آموختن بی کم و کاست اجرا کنن ... سال نو =تمیزی / سال نو = لباس نو / سال نو = دید و بازدید / سال نو = سفره هفت سین در کنار آجیل و پسته....
اما انگار رنگی رو این همه و همه های دیگر ی که من و تو میشناسیم گرفته ما چیزهائی رو می خریم که ما رو نو و تمیز کنه.... " مگه بقیه سال این کار و نمی کنیم؟ " اگر این کار و می کنیم ... این حول و ولا تا لحظه شلیک توپ چیه ؟ می خریم ... می شوریم .... عوض می کنیم ... و .... اگر این کار و نمی کنیم ... مگه نو بودن ... تمیز بودن ... استفاده از این همه موهبت که تو ویترین مغازه هاست نیاز به زمان خاصی داره ... یا باید داشته باشه؟ " انگار اجبار یا عادتی برای ما هست تا این کارا رو کنیم؟؟؟ " .... تا سال برای ما نو بشه و بعد از شلیک توپ... برای اکثر ما این باد کنک عید که تا لحظه شلیک توپ مدام در حال باد شدن بود .... می ترکه و همه چیز به حالت اول بر میگرده و مردم در بازار به خريد شادي آمده اند " و در نوروز ظهور قائم آل عبا خواهد بود " |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه یکم فروردین 1384ساعت 11:48 بعد از ظهر توسط آتش
|
|
||
|
|
|
|
|
خیابان اصلی ... ساعت ۲:۳۰ دقیقه بعد از ظهر ۳۰ اسفند
مردم میان و میرن انگار گم کرده ای داریم... که اگه پیداش کنیم... عید و سال و بختی زیبا خواهیم داشت... شرمنده داداش ... شلوغ راه نیست دیگه... آقا بی خیال این حرفا چیه... موردی پیش اومده؟؟؟ و با این کلمست که نگاه قفل شده من روی مردی که تازه داره بساط می کنه باز می شه... نه نه چیزی نیست... بازم شرمندم... سال خوب... و نمی تونم جملم و تموم کنم ... در حالی که به مردی نگاه میکنم که در حدود یک ساعت مونده به سال تحویل... ترازویی رو از داخل پلاستیک در میاورد تا رو زمین در کنار جعبه ای ایستاده ای قرار بده که روش چند بسته آبنبات و آدامس و سیگار ... مردی با موهای جو گندمی ... ته ریش سفید ... و اوور کتی ساده که زیپش و کامل بالا کشیده ... میان سال... اما شکسته... خیابانی که تا یک ساعت پیش مملو از جمعیت بود ... حا لا دیگه کم کم داشت خلوت می شد ... ذهنم از سوال پر شده ؟؟؟.... نه اجبار " دولت " و نه " تعهد " به " ارگان و سازمان "... پس... این بنده خدا الان اینجا چکار میکنه؟ شاید زن و بچه ای نداره ؟ و شاید هم داره ولی ...؟ برگشتم و دوباره پشت سرم و نگاه کردم... نه عید نمی شه تا.... و مردم در بازار به خريد شادي آمده اند " و در نوروز ظهور قائم آل عبا خواهد بود " |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه یکم فروردین 1384ساعت 1:6 قبل از ظهر توسط آتش
|
|
||